شد جدا اشکی ز چشم فاطمه 😭 گونه اش تر شد بسی بی واهمه🤔 عصر جمعه چون واع آغاز شد 💐 موج غم در فاطمه
شد جدا اشکی ز چشم فاطمه 😭
گونه اش تر شد بسی بی واهمه🤔
عصر جمعه چون واع آغاز شد 💐
موج غم در فاطمه همساز شد 😔
عزم حرکت بهر رفتن بار شد 🌻
روی گل بوسیدم و با تودیعی همراه شد💐
فاطمه دست در گریبانش گرفت 😔
گوشه ای از خانه ام ماوی گرفت😔
سر بزانو برفکند با یک نگاه 😔
تو نرو بابا بمان دیگر پگاه🤔
دست خود بردم به سوی اشک او💐
دیده ام اشکی دگر باریده از چشم های او😭
هق هق او هم به سودایی شکست 🌺
اشک و آهی سر به دامانش نشست🌺
فاطمه اشکت مرا دیوانه کرد 😭
قلب من را از جگر او پاره کرد 😔
نور چشم ِ من بخند ای فاطمه 😔
درد ِ تو زودی نشیند فاطمه 😔
کودکی اما بسی با معرفت 🤔
بچه ای اما بسی با مرحمت ❤️
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 9:44 توسط .....
|